سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دوستت، برادر تنی توست، حال آن که هر برادرِ تنی تو، دوستت نیست . [امام علی علیه السلام]

    « قافله عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده اند: کل یوم عاشورا و کل ارضٍ کربلا... این سخنی است که پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می سازد.

... و تو ، ای آن که در سال شصت و یکم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اکنون ، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو ، که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه خون توست و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت کنی و به کهف حَصینِ لازمان و لامکان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مکان ، خود را به قافله سال شصت و یکم هجری برسانی و در رکاب امام عشق به شهادت رسی... یاران! شتاب کنید ، قافله در راه است . می گویند که گناهکاران را نمی پذیرند ؟ آری ، گناهکاران را در این قافله راهی نیست ... اما پشیمانان را می پذیرند . آدم نیز در این قافله ملازم رکاب حسین است ، که او سرسلسله خیل پشیمانان است ، و اگر نبود باب توبه ای که خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است ، آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان ، در این برهوت گمگشتگی وا می ماند .»(شهید آوینی-فتح خون)

انشاءالله فردا عازم زیارت عتبات هستم و اگر خداوند توفیق دهد و حضرت علی علیه السلام رخصت بفرمایند،لحظات پایانی سال 89 را در جوار حرم مطهر ایشان به سر خواهم برد.

 و چه سالی بود سال 89...

تصور ابتدایی این است که نقطه عطف معمولا در میانه یک مسیر واقع می شود ،اما وقتی سال 89 را بصورت مقطعی مورد بررسی قرار می دهم ،امیدوار می شوم که نقطه عطف و نقطه تعالی بنده در این چند روزه پایان سال واقع شود و با شروع سال جدید در سرزمین کرب و بلا بعنوان عضوی از سلسله پشیمانان تاریخ، از ملازمین رکاب امام حسین علیه السلام باشم و مرا نیز به باب توبه ای که خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است ، راهی باشد و از دهشت و رهاشدگی و سرگردانی این سیاره رنج، خلاصی یابم.(یا دلیل المتحیرین)

همه دوستان بنده را حلال بفرمایند ،من هم قول می دهم که در همه مشاهد شریفه دعا گویشان باشم.(انشاءالله)

پیشاپیش فرارسیدن سال 1390 را هم تبریک می گویم و دوباره فریاد می زنم

عید ملت مستضعف روزیست که مستکبرین دفن شوند.

به امید پیروزی مسلمانان کشورهای منطقه خاصه شیعیان کشور بحرین



 
نوشته شده توسط : سبحان |  پنج شنبه 89 اسفند 26  ساعت 11:28 عصر 

توجه به مهدى که در این دعا مى‏خوانیم؛ انا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بک الى اللّه، از آنجا شکل مى‏گیرد که ما محبوب‏هاى دیگر و رهبران دیگر را تجربه مى‏کنیم و به ضعف‏ها و محدودیت‏ها و یا پستى‏ها و زشتى‏هاى آن‏ها راه مى‏یابیم. و از آنجا شکل مى‏گیرد که مى‏بینیم دیگران ما را براى خویش نردبان مى‏خواهند و از ما پل مى‏سازند. نمى‏خواهند که ما با کارهامان رفعتى بگیریم، که؛ مى‏خواهند کارها پیش برود و سامان بگیرد. و از آنجا شکل مى‏گیرد که مى‏بینیم ما در دست‏هاى کوچک و آلوده و حتى پاک آن‏ها، جا نمى‏شویم و در حوض کوچک آن‏ها جایى نداریم. آدم‏هایى که توسعه یافته‏اند و پوسته‏ها و دیوارها را شکسته‏اند نمى‏توانند دوباره به زندان‏ها باز گردند و نمى‏توانند سر بر دامان کسانى بگذارند که زندانبان آن‏ها هستند. محدودیت با توسعه سازگار نیست. استثمار با رشد آدم‏ها سازگار نیست  .

   توجه به مهدى این رشد و توسعه را مى‏طلبد. کسى که سر در لاک تعلق‏ها و بت‏ها دارد، نمى‏تواند به مهدى روى بیاورد و نمى‏تواند که همراه حجّت بیاید و نمى تواند که دوام بیاورد. از میان راه مى‏بُرّد و به خاطر تعلق‏ها مى‏ماند  .

کسانى که همراهى و معیت ولىّ را مى‏خواهند و دعا مى‏کنند: واجعل لى مع الرسول سبیلا، خواسته‏اى بالاتر از کسانى دارند که راهى به سوى رسول مى‏خواهند و مى‏گویند: واجعل لى الى الرسول سبیلا.

راهى به سوى رسول   یافتن،با همراه رسول ماندن و از او جدا نشدن و در چند راهى خواسته‏ها از او نبریدن، برابر نیست. همراهى رسول، همراهى در اهداف را مى‏خواهد. و من که به هدف‏هایى کوتاهتر از اهداف رسول دل بسته‏ام، ناچار از رسول جدا مى‏شوم. ناچار از ولى جدا خواهم شد، همانطور که آن سوار در عصر عاشورا و در هنگام تنهایى حسین از او جدا شد، و سوار بر اسبى که در میان خیمه‏ها پنهان کرده بود و آن را از تیرها و نیزه‏ها محفوظ داشته بود، به تاخت از حسین رو بر گرفت و توجیه هم داشت که با حسین بر نصرت او بیعت کرده بود و در چنین شرایطى دیگر نصرتى کارآمد نیست و مرگ است و شهادت. پس باید به سوى زندگى رفت و براى خوردن و خالى کردن و مشک کثافت را به هق کشیدن، سواره تاخت برداشت و خیمه‏ى زندگى تکرار را برافراشت.

توجه به مهدى تجربه‏ى بن بست‏ها و احساس تنگناها را مى‏خواهد. براى کسى که هنوز دنیا وسعت دارد، در خیمه‏ى مهدى جایى نیست. و براى کسى که اهدافى حتى تا سطح آزادى و عدالت و عرفان و تکامل دارد، براى همراهى و معیّت مهدى ضمانتى نیست که در منفرق الطرق و بزنگاه‏ها، اسب‏ها و مرکب‏هاى آماده شده، ما را جایى مى‏خواند و به زندگى دعوت مى‏نماید.

 اللهم اجعلنى عندک وجیها بالحسین …

براى کسى که وجاهت و آبرو را در حوزه‏ى خانواده و فامیل و شهر و منطفه و مملکتى و یا تمام زمین مى‏خواهد، وسیله‏هاى وجاهت مى‏تواند محبت و بخشش و خدمت و شهرت و طرفداران و هواخواهان و تأثیر و تبلیغات باشد. اما براى کسى که از حوزه‏ى زمین فراتر مى‏رود و عظمت در آسمان‏ها و وجاهت عندالله و در حضور حق را خواستار مى‏شود، وسیله‏ى وجاهت هم متفاوت خواهد شد و دیگر نمى‏تواند به وسائلى در سطح خانواده و بستگان و همشهرى‏ها و هموطن‏ها و اهل خاک دل خوش کند. که وجاهت در حضور او و در محضر او براى کسانى است که با سر رفته‏اند و جام را تا آخر نوشیده‏اند و توجه از غیر او برداشته‏اند و به وفا راه یافته‏اند ... و یا با وفاداران و سرافرازان پیوندى بسته‏اند و رشته‏اى در میان رشته‏ها انداخته‏اند.

 آدم‏ها با انتخاب‏ها و پیوندها و وفا و سرشار کردنشان به ارزش و آبرو مى‏رسند و خریدار پیدا مى‏کنند؛ "انّ اللّه اشترى من المؤمنین ..."، خدا از عاشق‏ها خریدار است و این چنین متاعى را از خاک بر مى‏دارد؛ "معاذ الله ان نأخذ الاّ من وجدنا متاعنا عنده".

برگرفته از کتاب تومی آیی(اثر مرحوم علی صفایی حائری)



 
نوشته شده توسط : سبحان |  دوشنبه 89 اسفند 23  ساعت 8:19 صبح 

نمی دانم به شور و نشاط جمعیت عظیمی نگاه کنم که مشتاقانه به خیابان آمده بودند تا مدافع انقلاب اسلامی شان باشند یا چشم بر پرده ای نقره ای بدوزم که فقط نام انقلاب را یدک می کشد؟! نمی دانم آن پیرزن گوژپشتی که عصا زنان به تظاهرات آمده بود، به سینما می رود تا ببیند چگونه به حجاب و چادر پاک او می خندند؟! نمی دانم سهم آن پیرمرد زابلی یا آن کودک روستایی از «هنر هفتم» چقدر است، وقتی دوربین آقای کارگردان جز خیابان های تهران جای دیگری را نمی بیند؟! نمی دانم کجای انقلاب ما رنگ «مرفهین بی درد» و بوی «تجمل گرایی» داشت؟! نمی دانم ... بگذریم؛ اصلا این روزها دانستن خوب نیست. بهتر است ما هم ندانیم و روی صندلی های نرم تالار وحدت بنشینیم؛ حالا آقای کارگردان روی صحنه رفته و باید بلند شویم و به احترامش کف بزنیم. او هم پشت تریبون می رود و با کمال تواضع(!) به ملت ایران توهین می کند تا حکم به مسلخ بردن عدالت را بدهد و من به این فکر می کنم که تنها در کشور ما یک هنرمند از مجرمی که در حین ارتکاب جرم دستگیر شده، حمایت می کند. آقای کیمیایی! «جرم» فقط بر روی پرده سینما نیست، در زیرزمین خانه دوست دیرینه شما هم بود و عدالت، دوست و رفیق و همکار نمی شناسد  !

از روزهای «جشنواره فیلم فجر» و حال و هوای سینما برایم تنها بغضی باقی مانده که چقدر انقلابمان در حوزه سینما غریب است، چقدر این سینما با مردم بیگانه شده و چه بسیار راه نرفته مانده تا سینما - این طفل عقب مانده انقلاب - به امروز برسد و پا به پای ملت انقلابی ایران حرکت کند و مبلغ اهداف و آرمان های اسلامی شان باشد. این روزها عجیب به این فکر می کنم که دنیای غرب چقدر در باطل شان مصمم اند و با تمام توان در عرصه صدا و تصویر به میدان آمده اند، اما ما انگار به فکر دفاع از حقانیت مان در قاب سحرآمیز سینما نیستیم! فارغ از طناب کشی های سیاسی، در سینمای ما از ابتدا تا امروز چهارچوب مشخصی که مبتنی بر اندیشه دینی و در خدمت انقلاب اسلامی و با رویکردی جهانی باشد، دیده نمی شود. و این یعنی 30 سال به در و دیوار زدن در یکی از قدرتمندترین عرصه های ارائه فکر و اندیشه که به آن «هنر هفتم» یا «سینما» می گویند  .

مختصات این حرکت عظیم بارها و بارها توسط امام خمینی(ره) و رهبر بزرگوار انقلاب ترسیم شده، اما دریغ از ذره ای همت و غیرت مسئولین که انگار فیلم «آلزایمر» پیش از آنکه به سالن سینما برود در ذهن ما مجوز اکران گرفته است! این روزها اما جای «سائل» و «مسئول» عوض شده و به جای آنکه معاونت محترم سینمایی وزارت ارشاد پاسخگو باشد و ما مطالبه کننده خواست های مردم باشیم، انگار باید از ایشان عذرخواهی کنیم که چرا دغدغه انقلاب و سینمای اسلامی داریم! چرا سوال می کنیم و چرا ایشان پاسخ نمی دهند؟! «جواد شمقدری»، کارگردان ارزشی و رزمنده ای از سربازان خمینی(ره) که سال ها پیش می شناختیم با شمقدری این روزها زیاد شبیه نیست؛ مردی که دغدغه سینمای متعهد دینی داشت، کارگردان فیلم استکبارستیز «طوفان شن» و خالق فیلمنامه ارزشی «33 روز»، کسی که حتی یک مین جنگی را بهانه خوبی می دید برای کوبیدن ریشه های صهیونیسم و سرمایه داری مدرن، حالا کمی برایمان غریبه شده  !

جناب آقای شمقدری! در برنامه تلویزیونی «هفت» خطاب به «کیهان» فرمودید که به خاطر انتقادات مستند خود از وقایع تلخ جشنواره حلالیت بخواهیم! چشم؛ حلالیت می خواهیم، اما نه از شما و دوستانتان بلکه از هزاران شهیدی حلالیت می خواهیم که فقط برای اسلام ناب محمدی(ص) پا در معرکه گذاشتند و این روزها با ذره بین هم نمی شود آرمان های اسلام و امام و انقلاب را در سالن های سینما دید! آقای شمقدری! مجری آن برنامه در پیش چشمان شما از سینمای جمهوری اسلامی تنها به ذکر لفظ جمهوری اش بسنده کرد و شما هنوز در وصف فیلم «سرب» مانده بودید. برادر شمقدری! شما که از نسل دوم انقلاب هستید برای خمینی ندیده ها از انقلاب بگویید، از جبهه بگویید، از درد و داغ پیر جماران بگویید وقتی می گفت: «من در میان شما باشم و یا نباشم به همه شما وصیت و سفارش می کنم که نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد.» 1 از دغدغه های ولی و رهبرمان بگویید که فرمود: «من معتقدم در سینمای ما نشان زیادی از انعکاس معارف ارزشی اسلامی وجود ندارد» 2 از همرزمان و همسنگرانتان بگویید که در تصاویر جشنواره شما یاد «معتاد» جلوه داده شده اند، یا «کلاهبردار» و یا «مارگیر»! برادر شمقدری! تقصیر ما نیست که خانم کارگردان چند روز پس از انتخابات 1388، موجی از تهمت و دروغ و افترا را نصیب انقلاب اسلامی و مسئولان نظام می کند و این روزها در سالگرد پیروزی انقلاب، در جشنی موسوم به «جشنواره فیلم فجر» با سلام و صلوات به او میدان می دهند! تقصیر ما نیست که مشتی نمک می خورند و نمکدان می شکنند! تقصیر ما نیست که از تریبون جشنواره شما صدای استودیوی   VOA به گوش می رسد! تقصیر ما نیست که در فیلم تایید شده شما، حجاب را به سخره می گیرند و آن را دست و پاگیر و نوعی محدودیت نشان می دهند! تقصیر ما نیست که   BBC فارسی قند در دلش آب می شود از مواضع شما و وزیر محترم ارشاد! جناب آقای شمقدری! ما چه کار کنیم که نمی توانیم مثل شما از پوچ گرایی فیلم های جشنواره تان اهداف والای انقلاب را بیرون بکشیم! ما چگونه بگوییم بعد از گذشت 30 سال از پیروزی انقلاب تنها فیلمی که در توصیف بنیانگذار انقلاب ساخته می شود آنقدر بی کیفیت است که همه را ناامید می کند. نه! اشتباه نکنید، آقای افخمی مقصر نیست. آن روز در طبقه منفی دو برج میلاد باید شما پشت میز نقد و بررسی می نشستید و ما سؤال می کردیم که 30 سال از انقلابی گذشت که 5 سال آن با مسئولیت هنری شما در دولت سپری شد، کجاست یک زندگی نامه تصویری از شخصیت های انقلاب؟ سهم بهشتی، رجایی، باهنر، لاجوردی از سینمای انقلاب چیست؟ سهم زین الدین ها، باقری ها و باکری ها از این پرده عریض نقره ای چقدر است؟

برادر شمقدری! ما آمده ایم حلالیت بخواهیم از دست بریده خرازی در خیبر، از گلوی پاره شده چمران در دهلاویه، از بدن غرقه به خون همت در خاکهای مجنون. ما حتی می خواهیم حلالیت بخواهیم از دانشمندان مجاهدی چون کاظمی آشتیانی، علی محمدی و شهریاری که یک عمر سختی را به جان خریدند تا مرزهای دانش و فن آوری را بشکنند، اما پروژه های سینمایی ما در خوش بینانه ترین حالت به روابط اجتماعی درجه چندم مردم طبقه مرفه و متوسط تهران خلاصه می شود. ما آمده ایم از تمام دانشمندان جوان کشورمان حلالیت بخواهیم که جهاد علمی شان هیچ وقت توسط مسئولین فرهنگی و سینمایی دیده نشد. حالا شما باز هم می توانید مسحور فیلم «گوزن ها» باشید، اما ما به سراغ صحیفه حضرت روح الله می رویم و برای چندمین بار این جملات را در پیام «هنر متعهد» می خوانیم  :

 «تنها هنری مورد قبول قرآن است که صیقل دهنده اسلام ناب محمدی(ص)، اسلام ائمه هدی- علیهم السلام- اسلام فقرای دردمند، اسلام پابرهنگان، اسلام تازیانه خوردگان تاریخ تلخ و شرم آور محرومیت ها باشد. هنری زیبا و پاک است که کوبنده سرمایه داری مدرن، کمونیسم خون آشام و نابودکننده اسلام رفاه و تجمل، اسلام التقاط، اسلام سازش و فرومایگی، اسلام مرفهین بی درد و در یک کلمه اسلام آمریکایی باشد».

هنر در مدرسه عشق نشان دهنده نقاط کور و مبهم معضلات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، نظامی است. هنر در عرفان اسلامی ترسیم روشن عدالت و شرافت و انصاف، و تجسیم تلخکامی گرسنگان مغضوب قدرت و پول است. هنر در جایگاه واقعی خود تصویر زالوصفتانی است که از مکیدن خون فرهنگ اصیل اسلامی، فرهنگ عدالت و صفا، لذت می برند.

تنها به هنری باید پرداخت که راه ستیز با جهانخواران شرق و غرب، و در راس آنان آمریکا و شوروی، را بیاموزد. هنرمندان ما تنها زمانی می توانند بی دغدغه، کوله بار مسئولیت و امانتشان را زمین بگذارند که مطمئن باشند مردمشان بدون اتکا به غیر، تنها و تنها در چارچوب مکتبشان، به حیات جاودان رسیده اند.» 3

امروز مردم مسلمان ایران در عصر یک روز تعطیل، ترجیح می دهند برای تفریح روی چمن های خشک شده یک پارک بی آب و علف بنشینند و رد شدن ماشین های خیابان را نگاه کنند، اما به سینمایی نروند که کمترین نسبت و سنخیتی با اهداف و ارزشهایشان ندارد؛ این را می توانید از مشاهده آمار مخاطبان سینما و گزارش فروش فیلم ها در چند سال اخیر بفهمید!

سیدعبدالحسن هاشمی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1-«پیام قبول قطعنامه 598»، صحیفه امام(ره)، جلد 21، ص 93، 29/4/1367

2-دیدار مقام معظم رهبری با کارگردانان سینما، مورخه 23/3/1385

3-«پیام هنر متعهد»، صحیفه امام(ره)، جلد 21، ص 145، 30/6/1367



 
نوشته شده توسط : سبحان |  شنبه 89 اسفند 7  ساعت 11:52 صبح 

فَمَا لَکُمْ فِی الْمُنَافِقِینَ فِئَتَیْنِ وَاللَّهُ أَرْکَسَهُم بِمَا کَسَبُوا أَتُرِیدُونَ أَن تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ وَ مَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ سَبِیلًا

 

چرا درباره منافقین دو دسته شده‌اید؟! (بعضی جنگ با آنها را ممنوع، و بعضی مجاز می‌دانید.) در حالی که خداوند بخاطر اعمالشان، (افکار) آنها را کاملاً وارونه کرده است! آیا شما می‌خواهید کسانی را که خداوند (بر اثر اعمال زشتشان) گمراه کرده، هدایت کنید؟! در حالی که هر کس را خداوند گمراه کند، راهی برای او نخواهی یافت. (نساء 88  (

 



 
نوشته شده توسط : سبحان |  چهارشنبه 89 بهمن 27  ساعت 10:51 عصر 

هر کس حقى بر ذمه من دارد یا بگیرد یا حلال کند. من این را از شما می‌خواهم تا در دیدار با خداوند آسوده خاطر باشم. تکرار می‌کنم، من عازم دیار باقی‌ام. اگر کسى را آزرده‌ام، اگر به کسى بدهکارم، اگر حق کسى بر عهدة من است، برخیزد و بستاند  .
ــ یا رسول الله! من سه درهم از شما طلبکارم  .
ــ اى فضل! بیا سه درهم به این مرد بده  .
ــ یا رسول الله من سه درهم در مال خدا خیانت کرده‌ام
ــ چرا چنین کردى برادر؟
ــ به آن نیازمند بودم.
ــ اى فضل! برخیز و سه درهم از این مرد بستان.
ــ یا رسول الله! زمانى تازیانه‌اى که بر شتر می‌نواختید، به سهو بر شکم من اصابت کرد.
ــ اى فضل! برو آن تازیانه را بیاور تا این مرد قصاص کند.
ــ یا رسول الله! شکم من آن زمان که به تازیانة شما خورد، عریان بود، باید شما هم...
ــ بیا برادرم! این هم شکم عریان من. حق خود را بستان.

ــ اى واى. بریده باد دستى که بخواهد تن مبارک پیامبر را بیازارد. می‌خواستم یک بار دیگر ـ شاید بار آخر ـ اندام مقدستان را زیارت کنم. می‌خواستم سر و چشم و لبهایم را با زلال نبوت، متبرک کنم. می‌خواستم تنها کسى باشم که در این زمان، بوسه بر خورشید می‌زنم.
ــ خدا تو را بیامرزد، پس هیچکس دیگر حقى بر گردن من ندارد، من با خیال آسوده عزیمت کنم؟

همه جز اهل بیت بروند. تو و پدر ماندید، من، حسن و زینب و ام‌کلثوم. به ام‌سلمه هم فرمان داد که بر در اتاق بایستد تا کسى داخل نشود. به پدر فرمود: على جان! نزدیکتر بیا، نزدیکتر.
بعد دست تو و پدر را گرفت و بر سینه خود نهاد. انگار دستهاى شما مرهم غمهاى تمام عالم بود. خواست سخن بگوید اما گریه مجالش نداد. تو هم گریستى و پدر هم گریست و ما کودکان هم، همه شیون کردیم.
تو گفتى:
ــ اى رسول خدا! اى پدر! اى پیامبر! گریه‌ات قلبم را تکه تکه می‌کند و جگرم را می‌سوزاند. اى سرور و سالار انبیاء! اى امین پروردگار! اى رسول حق! اى حبیب و پیامبر خدا. پس از تو با فرزندانت چه خواهند کرد؟ چه ذلتى پس از تو بر ما فرود خواهد آمد؟ پس از تو چه کسى می‌تواند براى على برادر و براى دین تو یاور باشد؟ وحى خدا پس از تو چه خواهد شد؟ و باز هم گریستى آنچنان که گریه ‌شانه‌هایت را می‌لرزاند و لباس‌هایت را تر می‌کرد.
خود را بی‌اختیار به روى پدر انداختى و او را پیوسته بوسیدى، سر و رو و چشم و دست و دهان و محاسن. انگار می‌خواستى پیش از رفتنش بیشترین یادگار بوسه را با خود داشته باشى. اشک‌هاى تو و پیامبر به هم می‌آمیخت و پیامبر هى سخت‌تر تو را در آغوش می‌فشرد. پدر هم بی‌تاب شده بود و ما کودکان بی‌تاب‌تر.
همه می‌خواستیم از گلى که تا لحظه‌اى دیگر از پیش ما می‌رفت، بیشترین رایحه را استشمام کنیم. هیچکدام به خود نبودیم، پدر که مظهر وقار و متانت است خود را به روى پیامبر انداخته بود و هق هق گریه تمام بدنش را مى لرزاند، انگار کوهى به لرزه درآمده بود. پیامبر دست تو را در دست پدر نهاد و به پدر فرمود:
ــ برادرم! اى ابوالحسن! این امانت خدا و رسول خداست در دست تو. این امانت را خوب حفظ کن. اى على! والله که این دختر سالار زنان بهشت است.
دستهاى منزلت مریم کبرى به پاى او نمی‌رسد. على جان! سوگند به خدا من به این مقام و مرتبت نرسیدم مگر که آنچه براى خود از خدا خواستم، براى او هم خواستم و خدا عنایت فرمود. على جان! فاطمه هر چه بگوید، کلام من است، کلام وحى است، کلام جبرئیل است. على جان! رضاى من و خدا و ملائک در گروى رضاى فاطمه است. واى بر کسى که به دخترم فاطمه ستم کند، واى بر کسى که حرمت او را بشکند، واى بر کسى که حق او را ضایع کند و بعد به کرات سر و روى تو را بوسید و فرمود: پدرت فداى تو فاطمه جان.
انگار پیامبر به روشنى می‌دید که چه بر سر دخترش می‌آید و با اهل بیتش چگونه رفتار می‌شود. نه فقط چشم و رو و محاسن که ملحفة پیامبر نیز تماماً از اشک تر شده بود.
من و حسن بی‌تاب خود را به روى پاهاى پیامبر انداختیم و با اشک‌هایمان پاهایش را شستشو کردیم و آنها را به کرات بوئیدیم و بوسیدیم و در آغوش فشردیم. پدر خواست به رعایت حال پیامبر ما را از روى او بردارد، اما پیامبر نگذاشت:
ــ رهایشان کن، بگذار مرا ببویند، بگذار من ببویمشان، بگذار آخرین بهره‌هایمان را از هم بگیریم، آخرین دیدارهایمان را بکنیم.
پس از این بر این دو سختى بسیار خواهد رسید و مصیبت و حادثه، احاطه‌شان خواهد کرد. خدا لعنت کند ستمگران بر خاندان مرا. خدایا! این دو را از این پس به تو می‌سپارم و به مؤمنان صالحت.
تنها زبانى که در آن لحظه به کار می‌آمد، اشک بود که بی‌وقفه می‌آمد و چون شمع آبمان می‌کرد. على، عمود استوار حیاتمان بر پا ایستاد و در عین حال که خود در طوفان این حادثه می‌لرزید، دعا کرد:
ــ خدا اجرتان را در مصیبت فقدان پیامبرتان زیاده گرداند، خداى متعال رسول گرامی‌اش را با خود برد.
فغان همه‌مان به آسمان بلند شد. تو دائم می‌گفتنى:

ــ یا ابتاه! یا ابتاه! و ما فریاد می‌زدیم:           ــ یا جَدّاه! یا جَدّاه.

و پدر که اسوه صبورى بود، اشک می‌ریخت و زمزمه می‌کرد:

ــ یا رَسول الله! یا خَیْرَ خَلْق الله!
پدر به غسل و حنوط و کفن مشغول شد، تو که می‌دانستى چه خورشیدى رفته است و چه ظلمتى در راه است، فقط گریه می‌کردى و ما که سوز موذى سرماى بیرون از لاى درهاى بسته، تن‌هایمان را می‌گزید و از وقایعى شوم خبرمان می‌داد، فغان و شیون می‌کردیم.
در خانه، پیکر مبارک برترین خلق جهان بر روى زمین بود و در بیرون خانه‌ های ‌و هوى جنگ قدرت بر آسمان و معلوم نبود آنچه بیشتر جگر تو را می‌سوزاند حادثه درون خانه بود یا حوادث بیرون خانه، یا هردو.
هر چه بود حق با تو بود درگریستن، آنچه پیامبر، پدر و تو و همه مؤمنان خالص از ابتداى تولد اسلام، رشته بودید، در بیرون در پنبه می‌شد.
ولى من نمی‌دانم اکنون در کدام مصیبت گریه کنم، در مصیبت غربت اسلام؟ مظلومیت پدر؟ رحلت پیامبر؟ یا شهادت تو؟

برگرفته از کتاب کشتی پهلو گرفته نوشته سید مهدی شجاعی



 
نوشته شده توسط : سبحان |  چهارشنبه 89 بهمن 13  ساعت 8:36 صبح 

پاسخ متفاوت یک روحانی به یک پرسش دینی  

 چرا نماز را باید به زبان عربی خواند؟  !

سال یکهزار و سیصدو سی و دو شمسی بود من و عده ای از جوانان پرشورآن روزگار، پس ازتبادل نظر و مشاجره، به این نتیجه رسیده بودیم که چه دلیلی دارد نمازرا به عربی بخوانیم؟

چرا نماز را به زبان فارسی نخوانیم؟ عاقبت تصمیم گرفتیم نمازرا به زبان فارسی بخوانیم و همین کار را هم کردیم  .

والدین کم کم از این موضوع آگاهی یافتند و به فکر چاره افتادند، آن ها پس از تبادل نظربا یکدیگر، تصمیم گرفتند با نصیحت ما را از این کار باز دارند و اگر مؤثر نبود، راهی دیگر برگزینند، چون پند دادن آن ها مؤثر نیفتاد، ما را نزد یکی از روحانیان آن زمان بردند. آن روحانی وقتی فهمید ما به زبان فارسی نماز می خوانیم، به شیوه ای اهانت آمیز نجس و کافرمان خواند  .

 

این عمل او ما را در کارمان راسخ تر و مصرتر ساخت. عاقبت یکی از پدران، والدین دیگر افراد را به این فکر انداخت که ما را به محضر حاج آقا رحیم ارباب ببرند و این فکر مورد تأیید قرار گرفت. آن ها نزد حاج آقا ارباب شتافتند و موضوع را با وی در میان نهادند، او دستور داد در وقتی معیّن ما را خدمتش رهنمون شوند   .

درروز موعود ما راکه تقریباً پانزده نفربودیم،

به محضرمبارک ایشان بردند، درهمان لحظه اول، چهره نورانی وخندان وی ما را مجذوب ساخت؛ آن بزرگمرد را غیرازدیگران یافتیم و دانستیم که با شخصیتی استثنایی روبرو هستیم  .

آقا در آغازدستورپذیرایی ازهمه مارا صادر فرمود. سپس به والدین ما فرمود: شما که به فارسی نماز نمی خوانید، فعلاً تشریف ببرید و ما را با فرزندانتان تنها بگذارید. وقتی آن ها رفتند،

به ما فرمود: بهتر است شما یکی یکی خودتان را معرفی کنید و بگویید در چه سطح تحصیلی و چه رشته ای درس می خوانید، آنگاه به تناسب رشته و کلاس ما، پرسش های علمی مطرح کرد و از درس هایی مانند جبر و مثلثات و فیزیک و شیمی و علوم طبیعی مسائلی پرسید که پاسخ اغلب آن ها از توان ما بیرون بود  .

هرکس از عهده پاسخ برنمی آمد، با اظهار لطف وی وپاسخ درست پرسش روبرو می شد.پس از آن که همه ما را خلع سلاح کرد، فرمود  :

والدین شما نگران شده اند که شما نمازتان را به فارسی می خوانید، آن ها نمی دانند من کسانی را می شناسم که _ نعوذبالله _ اصلاً نماز نمی خوانند، شما جوانان پاک اعتقادی هستید که هم اهل دین هستید و هم اهل همت، من در جوانی می خواستم مثل شما نماز را به فارسی بخوانم؛ ولی مشکلاتی پیش آمد که نتوانستم. اکنون شما به خواسته دوران جوانی ام جامه عمل پوشانیده اید، آفرین به همت شما، در آن روزگار، نخستین مشکل من ترجمه صحیح سوره حمد بود که لابد شما آن را حلّ کرده اید. اکنون یکی از شما که از دیگران مسلط تراست، بگوید بسم الله الرحمن الرحیم را چگونه ترجمه کرده است  .

یکی ازما به عادت دانش آموزان دستش رابالا گرفت و برای پاسخ دادن داوطلب شد، آقا با لبخند فرمود: خوب شد طرف مباحثه ما یک نفر است؛ زیرا من ازعهده پانزده جوان نیرومند برنمی آمدم  .

بعد به آن جوان فرمود: خوب بفرمایید بسم الله را چگونه ترجمه کردید؟

آن جوان گفت:طبق عادت جاری به نام خداوند بخشنده مهربان  .

حضرت ارباب لبخند زد و فرمود  :

گمان نکنم ترجمه درست بسم الله چنین باشد  .

درمورد«بسم» ترجمه«به نام»عیبی ندارد.

اما «الله» قابل ترجمه نیست؛ زیرا اسم علم (خاص) خدا است و اسم خاص را نمی توان ترجمه کرد؛مثلاً اگراسم کسی «حسن»باشد،نمی توان به آن گفت «زیبا».ترجمه «حسن» زیباست؛ اما اگربه آقای حسن بگوییم آقای زیبا،خوشش نمی آید.

کلمه الله اسم خاصی است که مسلمانان بر ذات خداوند متعال اطلاق می کنند. نمی توان «الله» را ترجمه کرد، باید همان را به کار برد.

خوب «رحمن» را چگونه ترجمه کرده اید؟ رفیق ما پاسخ داد: بخشنده. حضرت ارباب فرمود: این ترجمه بد نیست، ولی کامل نیست؛ زیرا «رحمن» یکی از صفات خداست که شمول رحمت و بخشندگی او را می رساند و این شمول درکلمه بخشنده نیست؛ «رحمن» یعنی خدای که در این دنیا هم برمؤمن و هم بر کافر رحم می کند و همه را در کنف لطف و بخشندگی خود قرار می دهد و نعمت رزق و سلامت جسم و مانند آن اعطا می فرماید. در هرحال، ترجمه بخشنده برای «رحمن» درحد کمال ترجمه نیست.

خوب، رحیم را چطور ترجمه کرده اید؟ رفیق ما جواب داد: «مهربان». حاج آقا ارباب فرمود: اگرمقصودتان از رحیم من بود _ چون نام وی رحیم بود_ بدم نمی آمد «مهربان» ترجمه کنید؛ امّا چون رحیم کلمه ای قرآنی و نام پروردگار است، باید درست معنا شود. اگر آن را «بخشاینده» ترجمه کرده بودید، راهی به دهی می برد؛ زیرا رحیم یعنی خدای که در آن دنیا گناهان مؤمنان را عفو می کند. پس آنچه در ترجمه «بسم الله» آورده اید، بد نیست؛ ولی کامل نیست و اشتباهاتی دارد. من هم در دوران جوانی چنین قصدی داشتم، امّا به همین مشکلات برخوردم و از خواندن نماز فارسی منصرف شدم. تازه این فقط آیه اول سوره حمد بود، اگر به دیگر آیات بپردازیم موضوع خیلی پیچیده تر می شود.امّا من معتقدم شما اگرباز هم بر این امر اصرار دارید، دست از نمازخواندن فارسی برندارید؛ زیرا خواندنش ازنخواندن نمازبه طورکلی بهتر است.

در این جا، همگی شرمنده و منفعل و شکست خورده از وی عذر خواهی کردیم و قول دادیم، ضمن خواندن نمازبه عربی،نمازهای گذشته را اعاده کنیم.

ایشان فرمود: من نگفتم به عربی نماز بخوانید، هرطور دلتان می خواهد بخوانید. من فقط مشکلات این کار را برای شما شرح دادم. ما همه عاجزانه از وی طلب بخشایش و ازکار خود اظهار پشیمانی کردیم. حاج آقا ارباب، با تعارف میوه و شیرینی، مجلس را به پایان برد. ما همگی دست مبارکش را بوسیدیم و در حالی که ما را بدرقه می کرد، خداحافظی کردیم. بعد نمازهارا اعاده کردیم و ازکار جاهلانه خود دست برداشتیم.

 

ماهنامه پرسمان/ سال اول، ش 40،آذر 1380، ص 6

---------------------------------------------------------------------------------------------------

*حاج آقا رحیم ارباب (زاده 1297هجری قمری برابر 1259خورشیدی - درگذشته 19آذر 1355خورشیدی) یکی از علمای مشهور اصفهان و استاد بزرگانی چون شهید بهشتی و شهید مفتح است.



 
نوشته شده توسط : سبحان |  چهارشنبه 89 بهمن 6  ساعت 9:57 صبح 

چهل روز ، ضرورت همیشه بلوغ است و مرز رسیدن به تکامل است

در غروب عطش آلود ، وقتى برق شقاوت خنجرى آبگون بر حنجره آخرین شهید نشست. وقتى صداى شکستن استخوان در گوش سم‏ ها پیچید و آنگاه که خیمه‏ ها در رقص شعله‏ ها گم شدند ، جلادان همه چیز را تمام شده انگاشتند. هشتاد و چهار کودک و زن ، در ازدحام نیزه و شمشیر ، از ساحل گودالى که همه هستى ‏شان را در آغوش گرفته بود ، گذشتند. تازیانه در پى تازیانه ، تحقیر و توهین و قاه ‏قاهى که با آه آه کودکان گره مى‏خورد ، گستره میدان شعله‏ ور را مى‏پوشاند.

دشمن به جشن و سرور ایستاده است و نوازندگان ، دست افشان و پایکوبان ، در کوچه‏ هاى آراسته ، به انتظار کاروانى هستند که با هفتاد و دو داغ ، با هفتاد و دو پرچم ، با شکسته ‏ترین دل و تاول ‏زده ‏ترین پا ، به ضیافت تمسخر ، طعنه ، خاکستر و خنده آمده است.

زنان با تمامى زیور آلاتشان به تماشا آمده‏ اند. همه را اندیشه این است که با فرو نشستن سرها بر نیزه ، همه سرها فرو شکسته است.

اما خروش رعد گونه زینب‏ علیها السلام ، آذرخش خشم سجاد علیه السلام و زمزمه حسین‏ علیه السلام بر نیزه ، همه چیز را شکست. شهر یکپارچه ضجه ، اشک و ناله شد و باران کلام زینب جان‏ها را شست و آفتاب را از پس غبارها و پرده‏ ها به میهمانى چشمهای بسته آورد.

چهل روز گذشت. حقیقت ، عریان‏تر و زلال‏تر از همیشه از افق خون سر برآورد. کربلا به بلوغ خویش رسید و جوشش خون شهید ، خاشاک ستم را به بازى گرفت. خونى که آن روز در غریبانه‏ ترین غروب ، در گمنام‏ ترین زمین ، در عطشناک‏ترین لحظه بر خاک چکه کرد ، در آوندهاى زمین جارى شد و رگ‏هاى خاک را به جنبش ، جوشش و رویش خواند. چهل روز آسمان در سوگ قربانیان کربلا گریست و هستى ، داغدار مظلومیت‏ حسین‏ علیه السلام شد. چهل روز ، ضرورت همیشه بلوغ است و مرز رسیدن به تکامل است ، مگر ما سرما و گرما را به «چله‏» نمى‏شناسیم و مگر میعادگاه موسى در خلوت طور ، با چهل روز به کمال نرسید.

اینک ، چهل روز است که هر سبزه مى‏روید ، هر گل مى‏شکفد ، هر چشمه مى‏جوشد و حتى خورشید در طلوع و غروب ، سوگوار مظلوم قربانگاه عشق است.

چهل روز است که انقلاب از زیر خاکستر قلب‏ها شراره مى‏زند. آنان که رنج پیمان‏ شکنى بر جانشان پنجه مى‏کشید و همه آنان که شاهد مظلومیت کاروان تازیانه ، اشک و اندوه بودند و همه آنان وقتى به کربلا رسیدند که تنها غبار صحنه جنگ ، بوى خون تازه و دود خیمه‏ هاى نیم سوخته را دیدند ، اینک برآشفته ‏اند ، بر خویش شوریده ‏اند. شلاق اعتراض بر قلب خویش مى‏کوبند و اسب جهاد زین مى‏کنند.

چهل روز است که یزید جز رسوایى ندیده و جز پتک استخوان کوب ، فریادى نشنیده ، چهل روز است استبداد بر خود مى‏پیچد و حق در سیماى کودکانى داغدار و دیدگانى اشکبار و زنانى سوگوار رخ نموده است. اینک ، هنگامه بلوغ ایثار است. هنگامه برداشتن بذرى است که در تفتیده‏ ترین روز در صحراى طف در خاک حاصلخیز قتلگاه افشانده شد.

اربعین است. کاروان به مقصد رسیده است. تیر عشق کارگر افتاده و قلب سیاهى چاک خورده است. آفتاب از پس ابر شایعه ، دروغ و فریب سر برآورده و پشت پلک‏ هاى بسته را مى‏کوبد و دروازه دیدگان را به گشودن مى‏خواند.

اربعین است. هنگامه کمال خون ، بارورى عشق و ایثار ، فصل درویدن ، چیدن و دوباره روییدن. هنگامه میثاق است و دوباره پیمان بستن. و کدامین دست محبت‏ آمیز است تا دستى را که چهل روز از گودال ، به امید فشردن دستى همراه ، برآمده ، بفشارد؟ کدامین سر سوداى همراهى این سر بریده را دارد و کدامین همت ، ذوالجناح بى ‏سوار را زین خواهد کرد؟

اربعین است. عشق با تمام قامت‏ بر قله «گودال‏» ایستاده است! دو دستى که در ساحل علقمه کاشته شد ، بلند و استوار چونان نخل‏هاى بارور ، سر برآورده و حنجره ‏اى کوچک که به وسعت تمامى مظلومیت فریاد مى‏کشید ، آسمان در آسمان به جست‏وجوى هم صدا و هم نوا سیر مى‏کند. راستى ، کدامین یاورى به « هم نوایى‏ » و همراهى برمى‏خیزد؟

مگر هر روز عاشورا و هر خاکی ، کربلا نیست؟ بیایید همواره همراه کربلاییان گام برداریم تا حسینى بمانیم.

نوشتاری از دکتر سنگری



 
نوشته شده توسط : سبحان |  دوشنبه 89 بهمن 4  ساعت 4:45 عصر 

خط امام:از تقلید تا ولایت پذیری

سخن گفتن درباره ی شخصیت هایی که به نوبه ی خود از کمال انسانی بر خوردارند.دشوار است ولی گسترش شعاع آن شخصیت مجال واسعی برای گویندگان و نویسندگان و میدان بازی برای شنوندگان و مطالعه کنندگان قرار می دهد.گر چه مدح حضرت امام(قدس سره)وظیفه ی همه ی سالکان کوی آن حضرت بوده وبه نوبه ی خود مایه ی احیای خاطره ی گرانبار حضرتش خواهد بوداما آنچه مهم ترین، جذاب ترین و بحث انگیز ترین امر پس از رحلت امام راحل(قدس سره) تا به امروز بوده و در آ ینده خواهد بود عبارت از تبیین وظیفه ی امت اسلامی و ترسیم اصول و ارکان خط امام و تشریح ویژگی ها و شرایط ادامه دهندگان راه امام و احیا گران و تکریم کنندگان نام ویاد آن حضرت می باشد، بدین منظور (چنانکه به تفصیل خواهد آمد) باید بین « بقای بر تقلید» حضرت امام (قدس سره) و «تداوم راه» آن حضرت فرق گذاشت.

« بقای بر تقلید» یا «تداوم راه»

گفتاری از حضرت آیت الله جوادی آملی

کلمه «خط امام » بودن ، یا «ادامه دهنده ی راه امام » بودن و مانند آن ، یک سلسله واژه ها و داعیه های پر جاذبه است، ولی اگر مسئله به درستی بررسی و تحلیل شود آنگاه روشن خواهد شود که کمتر کسی به خود اجازه می دهد که بگوید من تابع خط امام هستم.

امام راحل(قدس سره) مسئولیتی به نام مرجعیت (مقام افتاء )داشت،که عصاره ی فتاوی ایشان به   صورت رساله های فارسی وعربی جلوه کرده است،که مشتمل بر کلیاتی است که دیگر فقها نیز آنها را گفته اند.

فاصله فقهی ایشان با دیگران ،خیلی نیست،واز طرفی درک آن معانی کلی نیز خیلی سخت نیست؛ لذا بقای بر تقلید در زمان ارتحال ایشان امری دشوار نخواهد بود .

اصولا بقای بر تقلید میت کاری است آسان؛ زیرا آن مرجع هم تقلید فتاوی کلی را بیان کرد و آن فتاوای کلی همواره زنده است.

اما ادامه دادن راه امام راحل(قدس سره) ادامه دادن راه یک «رهبر»و«ولی» است. کار«ولی» آن است که دستور جزئی داده و رهنمود خاص ارائه می کند.

« ولی » درباره هر کاری که باید انجام شود ، به طور روزانه تصمیم تازه می گیرد، چنانکه گاهی شهد پیروزی می نوشد گاهی نیز سم و زهر پذیرش قطعنامه را سر می کشد. کار او مقطعی، جزئی و روزانه است؛ لذا گاهی تلخ و زمانی شیرین است.

حال باید دید چه کسی می تواند بگوید:« من تابع امامم»، و پیروی خط آن حضرت به چه معنا است؟

« تابع امام » کسی است که بینشی چون امام راحل (قدس سره) داشته باشد، چنانکه اگر فهمید که امروز باید جام زهر را، گر چه تلخ است بنوشد، نکول نکند، و اگر دریافت که روز دیگر باید شهد را ، با شکر نه با فخر، بنوشد، شاکرانه قبول کند.

« بقا بر ولایت ولی »، به معنای داشتن پیوند تنگاتنگ جزئی با روح ولی و ارتباط ناگسستنی غیبی با روح اوست.

اینکه انسان به درستی فهمیده و تشخیص دهد که کجا جای فریاد است و کجا جای سکوت، و دریابد که کجا جای نوشیدن زهر و سم است و کجا جای نوشیدن شهد، کار آسانی نیست.

اینکه می بینید در طی این راه اختلافها رخنه می کند، سّرش آن است که در خطوط جزئی ، تشخیص وظیفه بسیار دشوار است.لذا اختلاف نظر در بین سالکان کوی امامت رخنه می کند؛زیرا تشخیص وظیفه، کار آسانی نیست.

اینکه دیده می شود گاهی اختلاف سلیقه جلوه می کند،برای آن است که نوشیدن «سم» کاری دشوار است.ممکن است نوشیدن «شهد» گوارا باشد، ولی نوشیدن «سم»کاری است بسیار سخت؛زیرا گذشته از این که ذائقه ها در تشخیص اختلاف دارند، در پذیرش بعد از تشخیص نیز مختلف اند،لذا روشن می شود که بقاء بر« تقلید» میتی چون امام راحل (قدس سره) آسان،ولی بقاء بر « ولایت ولای » امام کاری سخت است؛ زیرا جزئی است نه کلی، چه اینکه روزانه است نه سالانه.

لذا اقتضای آن، گاهی نوشیدن شرنگ و زمانی نوشیدن شهد می باشد.گاهی چون پذیرش قطعنامه است که سراسر وجود انسان را می سوزاند و گاهی نظیر شنیدن خبر فتح خرمشهر است که سراسر هستی انسان را مسرور می کند.

بنابراین   هرگز کسی به خود اجازه ندهد که به آسانی ببافد که : « من تابع خط امام هستم!»، مگر اینکه ولای آن حضرت را از نزدیک در جان خود احساس کند، بدین معنا که اگر به او بگویند: اکنون زمان پذیرش قطعنامه و نوشیدن شرنگ است و این زهر کشنده را باید بنوشی، دریغ نورزیده،صابرانه پذیرفته و تحمل نماید،چه اینکه اگر گفتند فتح خرمشهر و جای نوشیدن شهد است،شاکرانه قبول کند.در این صورت است که انسان می تواند مدعی پیروی از خط امام باشد.

بنابراین داعیه تابعیت خط امام و ادعای پیروی مسیر آن حضرت، از توان بسیاری از افراد عادی خارج و از تحمل آنها بیرون است.

گفتاری از حضرت آیت الله جوادی آملی



 
نوشته شده توسط : سبحان |  سه شنبه 89 دی 28  ساعت 4:56 عصر 

ادبیات نوشتاری و گفتاری مرحوم علی صفایی حائری (عین-صاد) برای همه دوستانی که با کتاب ها و سخنرانی های ایشان آشنایی دارند،همواره دلنشین و شورآفرین بوده و هست،اما برخی از تعابیر و نوشتارهای ایشان بنظر بنده حیرت آور و سرمست کننده است،به قول یکی از بچه ها کتاب های استاد رو نمی شه نشست و خواند،بلکه باید بلند شد و قیام کرد.ازجمله این نوشتارها مبحثی با عنوان «خسر،رشد و تکامل» است که من از کتاب صراط انتخاب کرده ام ،خواندنش پنج دقیقه بیشتر طول نمی کشه ولی قول می دهم که یک ساعت شما رو به فکر وادار کنه... باید فکر کرد

خسر،رشد و تکامل

خسر،رشد و تکامل هم از آن کلمه هایی هستند که بسته بندی شده به ما هدیه شده اند و بدون آنکه آنها را یافته باشیم،با آنها به بازی نشسته ایم.در برابر دیگران که می گویند برای چه آفریده شده ایم،خیلی پرطمطراق و شتاب زده می گوییم برای تکامل وطرف بدون اینکه مفهومی از خودش،از استعداد هایش،از نقص ها و کمبود ها و نیازهایش و از شکل گرفتن ها و به اوج رسیدن استعدادهایش،در نظر داشته باشد،زبانش بند می آید و مبهوت نگاه می کند.

واگر عصیان گرتر و طوفانی تر باشد، با خستگی می پرسد،خوب اصلا تکامل برای چه؟چرا تکامل پیدا کنیم؟من نمی خواهم به کمال برسم.

این هر دو عکس العمل از آنجا مایه می گیرند که هنوز معنا را ندیده ،به کلمه ها رسیده ایم و به جای همپایی و همراهی ،کلمه ها را به یکدیگر هدیه داده ایم و مطالب را بسته بندی شده برای هم ،پرت کرده ایم.

در حالی که برای شناخت اینکه برای چه هستم،باید بدانم با چه چیزهایی هستم.از وسائلی که در یک اطاق هست می توان کشف کرد که این اطاق برای چیست و برای چه آفریده شده.از استعداد ها ونیروهای انسان هم می توان کشف کرد که او برای چیست و برای چه آفریده شده است.

برای من از سالها ی دور این سوال که برای چه هستم طرح شده بود و به جواب بسته بندی شده اش هم رسیده بودم و با شور و حال می شنیدم برای تکامل ، تا اینکه دوره ی نقادی و عصیان گری شروع شد و حرف های سر بسته به تحلیل رسیدند و در برابر سوال ها،با حلم و تأنی ،کار تحلیل آغاز گردید.

در این دوره بود،که به این نکته رسیدم که انسان در یک مرحله خودش را کشف می کند و در یک مرحله ، این معدن را استخراج و تصفیه می کند و در یک مرحله به استخراج شده ها و آهن های تصفیه شده،شکل می دهد و آنها را به صورت ماشین ها و ابزارهای گوناگون در می آورد و به تکامل می رساند. ولی مسئله در همین جا خلاصه نمی شود که پس از شکل گرفتن و به تکامل رسیدن،نوبت رهبری کردن و جهت دادن به ماشین های تکامل یافته، می رسد.

به این گونه بود، که یافتم انسان برای مسأله ای بالاتر از شکل گرفتن و تکامل یافتن باید بکوشد؛ چون تنها این کافی نیست که شکل بگیریم و در ابعاد وسیع ماده و معنا تکامل پیدا کنیم،زیرا با این تکامل یافتن،مسأله ی بن بست و عبث و پوچی زودتر پیش می آید و عمیق تر ، مطرح می گردد.

کسی که بهترین ماشین را و شکل گرفته ترین وسیله ها را و تکامل یافته ترین مرکب ها را با خود دارد مسأله ی بن بست و ترافیک و محدودیت ها را بیشتر احساس می کند و عمیق تر می فهمد.

انسانی که در دو بعد ماده و اخلاق شکل گرفته و به تکامل رسیده،اما جهت ندارد و راه ندارد،به بن بست و عبث و پوچی عمیق تری گرفتار خواهد شد و این بن بست و عبث و پوچی را دیگر نمی توان با عرفان شرق هم درمان کرد و با هیپی گری مداوا نمود؛چون این عرفان، خود می توان میان عبث و پوچی هم مرزی بست.عبث بی مصرف ماندن استعدادهای عظیم انسانی است که عظمت خود را یافته و پوچی و زبونی انسان در برابر شکست ها و بحران هایی است که به تجربه حس شان کرده ،عبث از درک عظمت انسان مایه می گیرد و پوچی ازعظمت رنج ها و شکست ها.

یک نوع تکامل برای استعداد های عظیم تر انسان است که پس از شکل گرفتن و تکامل یافتن،باید راهی بزرگ تر برای حرکت کردن و جهتی برتر برای دویدنش بود.

برای این انسان ،مسئله ی جهت و صراط و مرکب ها و رهبری ها و روش حرکت و منزل ها،مطرح می شوند و تنها استعدادهای تکامل یافته در دو بعد ماده و اخلاق مسأله ای را حل نمی کنند.

آن لحظه ای که انسان فکر و عقل و دلش را مثل ابزارها و ماشین هایش شکل بدهد، آیا آن روز این استعداد ها شکل گرفته و به بن بست نشسته ،بحران های بزرگتری را سبز نمی کنند؟

انسان هنگامی آدم می شود که به استعدادهای شکل گرفته اش جهت بدهد،برای این انسان، مکتبی ،مکتب می شود،که جهت حرکت و صراط و روش حرکت و...را به او یاد بدهد و بیاموزد،بدون آنکه او را مسخ کند و او را در راه بغلطاند و یا بغل بگیرد.

با این دید بود که آیه های «الیه ترجعون»،«ان الی ربک المنتهی» و آیه های «اهدنا الصراط» و « انک تهدی الی صراط المستقیم» و آیه های مربوط به معاد و اینکه بهشت منزل است ، نه مقصد و «جنات الفردوس نزلا»،پیام های عظیمی همراه می آورند و نورهای بزرگی برسر راه می ریختند.

با این دید و پس از این حرکت فکری وقتی به دنبال جواب سوال سابقم که برای چه آفریده شده ام،قرآن را می کاویدم،آیه هایی از قبیل،«ارادبهم ربهم رشدا» و « انا سمعنا قرآنا عجبا یهدی الی الرشد» ویا « ولقدآتینا ابراهیم رشده من قبل » و... روحم را به گونه ای گرفتند که تمام عصیانم به تسلیم رسید و یافتم که چگونه انسان پس از تشهد به تسلیم می رسد و یافتم که این تسلیم از تمام عصیان های تاریخ عظیم تر است،که در چنین تسلیمی،تمام عصیان ها شکل گرفته اند و جهت گرفته اند.

این تسلیمی است که عصیان ها در آن به زنجیر بسته اند و در راهند.
قرآن کتابی بود که به انسان،نه تکامل ،که رشد را هدیه می داد؛«یهدی الرشد»
قرآن کتابی بود که پس از شکل گرفتن،رهبری کردن را می آموخت،که رشد رهبری کردن استعدادهای تکامل یافته است.

گفتارهایی از مرحوم علی صفایی حائری(عین صاد)



 
نوشته شده توسط : سبحان |  پنج شنبه 89 دی 23  ساعت 11:41 صبح 
    9 دی

در روز عزا حرمت ارباب شکستند ، علمدار کجایی  علمدار کجایی

این فتنه گران راه عزادار تو بستند، علمدار کجایی علمدار کجایی

نه دی ،روز بصیرت،روز اقتدار ملت



 
نوشته شده توسط : سبحان |  سه شنبه 89 دی 7  ساعت 11:10 عصر 
   1   2   3   4   5      >

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
تقصیر جمعه هاست ...
سخت گیری در حفظ بیت المال
روند رشد اشرافیت و رفاه طلبی
اینجا هیچ چیز متعارف نیست؟!!!
تبرک است ...
هزار نفر از ما بمیرد، هیچ خبرى نمى‏ شود!
سلوک ذیل سیاست
دانلود فیلم شناخت سی امین جشنواره فیلم فجر
از اهل معصیت مى‏ شدید یا اهل عبادت؟
انسان انقلاب اسلامی
[عناوین آرشیوشده]