[ و در صفت دنیا فرمود : ] مى‏فریبد و زیان مى‏رساند و مى‏گذرد . خدا دنیا را پاداشى نپسندید براى دوستانش و نه کیفرى براى دشمنانش . مردم دنیا چون کاروانند ، تا بار فکنند کاروانسالارشان بانگ بر آنان زند تا بار بندند و برانند . [نهج البلاغه]

ای نگهت خاستگه آفتاب بر من ظلمت زده یک دم بتاب


نزدیک به یک سال است که از آغاز به کار مجدد بنده در این وبلاگ می گذرد و در این ایام نه چندان کوتاه گاهی به ترتیب و بهنگام بروز بوده ام و گاهی نیز به دلیل مشغله های مختلف این امر تحت الشعاع قرار می گرفت .به هر حال این وبگاه مجالی بود برای حفظ ارتباط با دوستان ، یافتن دوستان تازه و تبادل نظری دوستانه پیرامون دغدغه های مشترک با شما همراهان عزیز، می دونم که این حرفا بوی خداحافظی می دهد و لی باید پذیرفت که هر آغازی را پایانی است نه چندان دلپذیر.


اما من قصد خداحافظی ندارم بلکه در آستانه فرارسیدن رحلت خمینی کبیر و سالگرد شهادت دخت رسول خدا(س) با خودم عهد کردم که جدی تر و با رویکردی تکلیف محور به قرار دادن یادداشت در این وبلاگ بپردازم.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید


هر سال در این ایام هر طوری که بود خودم رو برای شرکت در مراسم فاطمیه بیت حضرت آقا به تهران می رسوندم . چون باورم اینه که بهترین جای گریه کردن برای مادر سادات جلسه ای است که فرزند خلفش متولی برگزاری آن است.اما امسال اگه خدا بخواهد فردا عازم زیارت امام رضا (ع) هستم و قول می دهم که همه شما رو دعا کنم و شما هم حتما در این ایام طلایی ما رو از دعای خیر خودتون فراموش نکنید.



 
نویسنده: سبحان |  دوشنبه 13 خرداد 1387  ساعت 10:35 صبح 
    + حوصله...

هرچه کردیم علاج دل بیمار نشد


تنگ شد حوصله از دست پریشانی دل


 


روزها گذشت و تنها خاطره ها ماند....



 
نویسنده: سبحان |  دوشنبه 6 خرداد 1387  ساعت 11:41 صبح 

قرآن‘ من واقعاً شرمنده ام !!!


قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه کسی مرده است ؟ " چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است.
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدّل کرده ام . یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته ، ‌یکی ذوق می کند که ترا تابلوی فرش کرده ، ‌یکی ذوق می کند که ترا با آب طلا نوشته ، ‌و دیگری  به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا ما  موزه سازی کنیم ؟
قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ، ‌آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمرّه می نشینند، که اگر چند آیه از ترا به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند " احسنت ...! " گوئی مسابقه نفس است
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای، حفظ کردن تو با شماره صفحه، ‌خواندن تو آز آخر به اول، ‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند، ‌حفظ کنی، تا اینچنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند.
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو . آنانکه وقتی ترا میخوانند چنان حظ میکنند ،‌گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم .


پی نوشت ****************************


v      نظرات مدیر کانون رهپویان وصال در مورد حادثه انفجار شیراز رو اینجا بخونید.


 



 
نویسنده: سبحان |  یکشنبه 1 اردیبهشت 1387  ساعت 2:4 عصر 

قصه زیر  رو حتما با دقت بخونید و لطفا سوال نکنید. چون من نمی تونم توضیح بدهم که  عکس زیر چه ربطی به موضوع قصه داره!!!


چهار نفر بودند بنامهای همه کس-یک کس-هر کس و هیچ کس
یک کار مهم وجود داشت که میبایست انجام می شد و از همه کس خواسته شد آن را انجام دهد.
همه کس میدونست که یک کسی آن را انجام خواهد داد
هر کسی میتوانست آن را انجام دهد اما هیچ کس آن را انجام نداد.
یک کسی از این موضوع عصبانی شد، به خاطر اینکه این وظیفه همه کس بود.
همه کس فکر میکرد هر کسی نمیتواند آن را انجام دهد، اما هیچ کس نفهمید که هر کسی آن را انجام نخواهد داد.
سرانجام این شد که همه کس، یک کسی را برای کاری که هر کسی نمی توانست انجام دهد و هیچ کس انجام نداد سرزنش کرد.



 
نویسنده: سبحان |  یکشنبه 18 آذر 1386  ساعت 7:54 عصر 

یک  روز پدری که در حال مطالعه روزنامه بود از سر و صدای پسرش کلافه شد. با خود فکری کرد و بعد از چند لحظه صفحه ای از روزنامه  که در آن نقشه جهان بود، را  تکه تکه کرد و به پسرش داد تا این نقشه را بازسازی کند . با این کار مرد می دانست که پسر چند ساعتی سرگرم است. اما بعد از لحظاتی پسر با نقشه کامل شده برگشت. مرد با تعجب پرسید چگونه این کار را کردی؟


پسر گفت در پشت این نقشه عکس انسانی بود، من دانستم که اگر بتوانم این انسان را بسازم جهان را نیز خواهم ساخت.



 
نویسنده: سبحان |  یکشنبه 17 تیر 1386  ساعت 9:52 صبح 

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[13/3/1387- 10:35 ص] عهدی دوباره ...
[6/3/1387- 11:41 ص] حوصله...
[1/2/1387- 2:4 ع] قرآن‘ من واقعاً شرمنده ام
[18/9/1386- 7:54 ع] یـــه قـــــصه، یــه عـــکس
[17/4/1386- 9:52 ص] ساختن جهان ....
[آرشیو شده ها]