سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
دو آزمندند که سیر نشوند . آن که علم آموزد ، و آن که مال اندوزد . [نهج البلاغه]

اسفند ماه سال گذشته(89) توفیق زیارت عتبات عالیات نصیبم شد ،از همان آغاز سفر به دنبال نوشتن حس و حال این سفر معنوی و انعکاس آن در وبلاگ بودم ، فکر نکنم بشه اسمش رو سفرنامه گذاشت بلکه  این نوشته ها بیشتر به توصیف حال و روز خودم در اون سفر معنوی مربوط میشه تا نوشتن یه سفرنامه ...


به هر حال قسمت اولش رو با پایان ماه صفر و آغاز ماه ربیع الاول در وبلاگ قرارمی دم و منتظر نظرات شما در مورد این نوشته ها هستم. التماس دعا


حریم آسمانی - بخش اول آغاز سفر


صبح جمعه، بیست و هفتم اسفند ماه 1389، پس از صرف صبحانه حدود ساعت هفت صبح از خانه خارج شدم و با عجله خودم رو به گلزار شهدای شهر شیراز (دارالرحمه)رسوندم ،می خواستم قبل از آغاز سفر کربلا، از شهدا خداحافظی کنم و با اونها عهدی ببندم و مدد بگیرم، حدود 7:20 دقیقه به دارالرحمه میرسم، بخاطر تعطیلی صبح جمعه کمی شلوغ است و خانواده های زیادی به زیارت اهل قبور آمده اند؛ ابتدای ورودی مزار شهدا، آرام آرام زیارت نامه می خوانم.


السلام علیک یا انصار رسول الله(ص)


السلام علیک یا انصار فاطمه الزهرا(س)


السلام علیک یا انصار الحسن والحسین (ع)


....و یا لیتنی کنت معکم، فافوز معکم


سمت چپ من مزار شهید عباس دوران و در مقابلم فضای سرسبز اطراف قبور شهدا قرار دارد، فضای گلزار شهدای شهر شیراز بسیار با صفا است، خاصه در این فصل که عطر دل انگیز بهار با رایحه خوش شهید و شهادت در این مکان آمیخته می شود و نشاطی دوچندان به روح و قلب آدمی می دهد. قبور شهدای گمنام دومین جایی است که برای زیارت می روم، قبور شهدای رهپویان وصال و همچنین زیارت مزار شهیدان جمالی، سید محمد جواد فرصتیان، سید علی محمدفرصتیان، سیدمحمدمهدی فرصتیان، محمد هادی عدالتی، که همه از شهدای فامیل محسوب می شوند، سایر مکان هاییست که برای زیارت می روم و در آخر هم بر سر مزار پدر بزرگ عزیزم حاج هدایت اله، فاتحه ای می خوانم و گلزار شهدا را با تمام عهدها و قرارهایم به قصد زیارت حضرت امیراحمد ابن موسی الکاظم؛ شاهچراغ(ع) ترک می کنم. با همه شهدایی که به زیارتشان رفتم عهد بستم که در صورتیکه موفق به زیارت کربلای معلا شدم زیارت نامه­ای از طرف همه آنها قرائت کنم.


ساعت 8:30 دقیقه از گلزار شهدا خارج شدم و 20 دقیقه بعد مقابل درب ورودی حرم شاهچراغ مشغول سلام دادن هستم.


السلام علیک یا سید میر احمد ابن موسی الکاظم یا سید السادات الاعاظم(ع)


حرم حضرت سید میر احمد، شاهچراغ فرزند بزرگ امام موسی کاظم(ع) و برادر بزرگ امام رضا (ع) زینت و زیور سومین حرم اهل بیت شهر مقدس شیراز است و مردم ساکن شیراز به همجواری با این امام زاده بزرگوار مباهات می کنند.


آقا و مولا جان اگر یاری کنی و من عطر حضور در کاظمین را با مشام جان احساس کنم، حامل سلام فرزند به پدر خواهم بود.


وقت زیادی نداشتم پس از قرائت زیارت نامه­ی مختصر حضرت، در حالیکه دستانم بر پنجره های فولادی ضریح گره خورده، ملتمسانه خواستار سفر زیارتی مفید و معنوی می شوم. از مقابل ضریح شاهچراغ رو به حرم حضرت سید میر محمد ابن موسی الکاظم(ع) برادر بزرگوار ایشان و حرم سید علا الدین حسین ابن موسی الکاظم(ع) دیگر برادرشان سلام می دهم و با قرائت فاتحه ای نثار روح شهید محراب حضرت آیت الله سید عبدالحسین دستغیب، حرم شاهچراغ را ترک می کنم.


امروز ساعت 13 از مقابل پارک خلدبرین شیراز سفر ما آغاز می­شود و من دو ساعت بیشتر برای مهیا شدن وقت ندارم. ساعت یازده به خونه می رسم و مشغول جمع کردن وسایل می شوم. این کار یک ساعتی طول کشید، ساعت 12 است با شنیدن صدای اذان ظهر مشغول خواندن نماز می شوم. بعد از پایان نماز ناهار مختصری صرف شد، حالا ساعت 12:45 دقیقه است و من 15 دقیقه بیشتر وقت ندارم. بستن شیر گاز و آب و خاموش کردن چراغها و آب گرمکن و سایر تمهیدات ایمنی زیاد طول نکشید. می خواستم با آژانس تماس بگیرم، اما نمی دونم چی مانع این کار شد و پس از بستن درب خانه در حالیکه چمدانی را با خود می کشیدم، از پله­های ساختمان به قصد خروج از منزل و رفتن به پارک خلدبرین پایین می آیم. باید توضیح بدهم که ما دونفریم، بله من و همسرم. من قبلا یعنی  سال 81  برای اولین بار موفق به این زیارت معنوی شده­ام ولی همسرم اولین بار است که راهی این سفر می شود، در مورد بقیه همراهان هم بعدا توضیحاتی رو خدمتتون عرض می کنم.


منزل ما در یک کوچه فرعی قرار دارد که تا رسیدن به خیابان اصلی تقریبا ده دقیقه­ای پیاده روی است.


من با یک چمدان نسبتا بزرگ به همراه  همسرم در مقابل ساختمان ده واحدی خودمان منتظر ایستاده ایم. اولین ماشین عبوری یک پژوی 405 است که یک خانم میانسال راننده آن است.....


بله نگه داشت و ما سوار شدیم؟! راننده به همراه دخترش جلو نشسته بودند و ما در صندلی عقب، خانم راننده پرسید: کجا میرید؟ و من در جواب گفتم عازم زیارت کربلا هستیم  و مقصد اولیه ما پارک خلدبرین است. التماس دعای شدید داشت و ما رو دقیقا تا محل سوار شدن به اتوبوسها در پارک همراهی کرد، بنده خدا در بین راه از اینکه عاشق این سفر است ولی از امنیت نداشتن عراق می­ترسه صحبت کرد و من هم خطبه­ای در باب توسل و توکل قرائت نمودم.


شنیده بودم که در این سفر زیارتی زوار امام حسین (ع) را دو فرشته همراهی می کنند، که تا پایان سفر از او حفاظت می کنند و او را یاری می رسانند ولی فکر نمی کردم به این زودی کارشون رو شروع کنند و چه یاری رساندنی ...


ساعت 13:15 دقیقه اتوبوس از راه می رسه، عده زیادی از اقوام برای بدرقه آمده اند، از خاله و عمو و زن عمو و خیلی های دیگه. با همه خداحافظی می کنم، هر چند این عمل مستحب خداحافظی و طلب حلیت را طی هفته های گذشته بطور مفصل به جا آورده ام، اما بدرقه کنندگان جای خود دارند.


هنوز همراهانمان رو در این سفر ندیده­ایم ، جمعیت زیادی برای بدرقه کاروان آمده اند و تشخیص زوار چندان ساده نیست، بعضی­ها برای سوار شدن به اتوبوس خیلی عجله دارند و به نظر میاد مسافر باشند، من به همراه شش نفر همراه که شامل خودم و همسرم، باجناق محترم و همسرشون، پدر و مادر زن و برادر زن گرامی دقیقا در انتهای اتوبوس؛ یعنی شش صندلی آخر و یک صندلی از بوفه جای می گیریم و با حرکت اتوبوس سفر ما آغاز می شود.


ادامه دارد... 



 
نوشته شده توسط : سبحان |  سه شنبه 4 بهمن 90  ساعت 11:56 عصر 
    حمام

یله داده بود به پشتی؛ دانه‌های تسبیح سبز رنگش را شماره می‌کرد و استخاره می‌زد؛ چه روزی حمام برود، که "سر سیاه زمستون نچاد"؟!


استخاره برای دوشنبه بد آمد.


برای سه شنبه خوب آمد.


چهارشنبه هم میانه.


پرسیدم: میانه بیاید یعنی چی؟


گفت: یعنی فرقی نمی‌کنه برم یا نرم!


تمام دوشنبه را مثل همیشه به صلوات فرستادن و چرخاندن تسبیحش گذراند.


سه شنبه؛ حمام مفصلی کرد. صورت گردش توی چهارقد سفید مثل مروارید شده بود.


چهارشنبه مرد.



 
نوشته شده توسط : سبحان |  چهارشنبه 14 دی 90  ساعت 9:43 صبح 

 


حسن آقا رو چند سالی هست که می شناسم،حدودا چهل سال داره،یه تسبیح دونه ریز جگری رنگ داره که کمتر ازش جدا می شه و در واقع جزئی از شخصیت حسن آقا شده.


پیراهنش که غالبا سفید رنگه رو هیچ وقت داخل شلوار نمیزنه و به قولی همیشه جامه پرهیز بر روی شلوار تقوا نهاده ،ته ریش خرمایی رنگ،شلوار پارچه ای رنگ روشن،کفش چرمی بسیار ساده و عینک بسیار ظریف روی چشمای حسن آقا همه حکایت از اون داره که تکلیف شرعی برای حسن آقا موضوعیت داره و حاضر نیست عرف محل کارش رو براحتی بپذیره.


شما فکر می کنید حسن آقا کجا کار می کنه؟


اما به نظر من اصلا مهم نیست که حسن آقا کجا کار می کنه،حسن آقا می تونه همکار من باشه،می تونه همکار شما باشه و در واقع هر جایی از جامعه میشه امثال حسن آقا رو دید!!!


ولی حسن آقای قصه ما چند وقتیه به خاطر اعتراض به اختلاط زن و مرد از محل کارش اخراج شده!


حسن آقا می گفت ارتباط زن ومرد در محل کار باید در حد ضرورت باشه نه به سهولت و در آستانه ارضا شدن.


حسن آقا به من اعتراض داشت،حسن آقا به شما هم اعتراض داره...


حسن آقا به همه ماهایی که با بی تفاوتی خودمون باعث بروز چنین ناهنجاری هایی در محیط های کاری و اداری شدیم،اعتراض داره.


حسن آقا می گفت :نحوه لباس پوشیدن زنان در محل کار نباید موجبات جلب توجه جنس نر (یعنی مردها) رو فراهم کنه.


حسن آقا از اخراج شدنش ناراحت بود و محکم ومطمئن و قاطع می گفت: هو الرازق...


من هم چند وقتیه یه تسبیح جگری رنگ خریدم ...


ادامه دارد...



 
نوشته شده توسط : سبحان |  سه شنبه 29 آذر 90  ساعت 9:32 صبح 

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
حریم آسمانی -بخش اول
حمام
ماجراهای حسن آقا
[عناوین آرشیوشده]