| ای نگهت خاستگه آفتاب بر من ظلمت زده یک دم بتاب نزدیک به یک سال است که از آغاز به کار مجدد بنده در این وبلاگ می گذرد و در این ایام نه چندان کوتاه گاهی به ترتیب و بهنگام بروز بوده ام و گاهی نیز به دلیل مشغله های مختلف این امر تحت الشعاع قرار می گرفت .به هر حال این وبگاه مجالی بود برای حفظ ارتباط با دوستان ، یافتن دوستان تازه و تبادل نظری دوستانه پیرامون دغدغه های مشترک با شما همراهان عزیز، می دونم که این حرفا بوی خداحافظی می دهد و لی باید پذیرفت که هر آغازی را پایانی است نه چندان دلپذیر. اما من قصد خداحافظی ندارم بلکه در آستانه فرارسیدن رحلت خمینی کبیر و سالگرد شهادت دخت رسول خدا(س) با خودم عهد کردم که جدی تر و با رویکردی تکلیف محور به قرار دادن یادداشت در این وبلاگ بپردازم.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید هر سال در این ایام هر طوری که بود خودم رو برای شرکت در مراسم فاطمیه بیت حضرت آقا به تهران می رسوندم . چون باورم اینه که بهترین جای گریه کردن برای مادر سادات جلسه ای است که فرزند خلفش متولی برگزاری آن است.اما امسال اگه خدا بخواهد فردا عازم زیارت امام رضا (ع) هستم و قول می دهم که همه شما رو دعا کنم و شما هم حتما در این ایام طلایی ما رو از دعای خیر خودتون فراموش نکنید. نویسنده: سبحان | دوشنبه 13 خرداد 1387 ساعت 10:35 صبح | |
| نظرات دیگران نظر |
| هرچه کردیم علاج دل بیمار نشد تنگ شد حوصله از دست پریشانی دل روزها گذشت و تنها خاطره ها ماند.... نویسنده: سبحان | دوشنبه 6 خرداد 1387 ساعت 11:41 صبح | |
| نظرات دیگران نظر |
| قرآن‘ من واقعاً شرمنده ام !!! قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه کسی مرده است ؟ " چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است. پی نوشت **************************** v نظرات مدیر کانون رهپویان وصال در مورد حادثه انفجار شیراز رو اینجا بخونید.
نویسنده: سبحان | یکشنبه 1 اردیبهشت 1387 ساعت 2:4 عصر | |
| نظرات دیگران نظر |
| قصه زیر رو حتما با دقت بخونید و لطفا سوال نکنید. چون من نمی تونم توضیح بدهم که عکس زیر چه ربطی به موضوع قصه داره!!! چهار نفر بودند بنامهای همه کس-یک کس-هر کس و هیچ کس ![]() نویسنده: سبحان | یکشنبه 18 آذر 1386 ساعت 7:54 عصر | |
| نظرات دیگران نظر |
| یک روز پدری که در حال مطالعه روزنامه بود از سر و صدای پسرش کلافه شد. با خود فکری کرد و بعد از چند لحظه صفحه ای از روزنامه که در آن نقشه جهان بود، را تکه تکه کرد و به پسرش داد تا این نقشه را بازسازی کند . با این کار مرد می دانست که پسر چند ساعتی سرگرم است. اما بعد از لحظاتی پسر با نقشه کامل شده برگشت. مرد با تعجب پرسید چگونه این کار را کردی؟ پسر گفت در پشت این نقشه عکس انسانی بود، من دانستم که اگر بتوانم این انسان را بسازم جهان را نیز خواهم ساخت. نویسنده: سبحان | یکشنبه 17 تیر 1386 ساعت 9:52 صبح | |
| نظرات دیگران نظر |
| لیست کل یادداشت های این وبلاگ |
| [13/3/1387- 10:35 ص] عهدی دوباره ... [6/3/1387- 11:41 ص] حوصله... [1/2/1387- 2:4 ع] قرآن‘ من واقعاً شرمنده ام [18/9/1386- 7:54 ع] یـــه قـــــصه، یــه عـــکس [17/4/1386- 9:52 ص] ساختن جهان .... [آرشیو شده ها] |